تبليغاتX
به نام فرمانده دلها
 

آقايون ، خانوما ، خواهرا ، برادرا، دوستاي گلم ، سلااااااااااااااااام

عيدمبعثتون مباااارك

من بازم پيدام شد

ايندفه ديگه واقعا ، جدي جدي دلم واسه همتون تنگيده بود

آقا چه ميشه كرد روزگاره ديگه يه وقتايي اينقد آدمو به خودش مشغول ميكنه كه اينترنت و چت و وبلاگ نويسي كه سهله ، خونه و خونواده و خواهر برادرم از ياد ميره

تو اين چهار پنج ماهي که نبودم  اولا گرفتار گرفتن گواهينامه بودم كه ماشاالله باور كنين (البته اونايي كه گرفتن باور دارن ) از گرفتن نميدونم سيكل و ديپلم و هرچي ليسانس ميسانسه سخت تره جونمو به لبم رسوندن تا اين يه تيكه كاغذو بدن دستم

ثانيا گرفتار تسويه حساب دانشگاه  بودم رابعا يه سفر رفتيم مشهد ثالثا بنزين سهميه بندي شد رابعا با نهايت تاثر و تاسف دايي بزرگم كه خيلي خيلي دوسش داشتم عمرشو داد به شما !

شرمنده سرتونو درد ميارم

ما كه هميشه وبلاگمون پر خزعبلات مختلف و رنگ و وارنگه و هيچ وقت حرف درست حسابي و به درد بخور واسه گفتن نداريم

اينبارم اومديم يه سري اراجيف بار اين وبلاگ كنيم و بريم

خلااااصه كه عمرمون به همين سرعت و با همين گرفتاريهاي ريز و درشت در حال گذره

من كه سومين سال از دومين دهه ي زندگيم به سرعت برق و باد داره تموم ميشه

راستي انگار همين ديروز بود كه داشتيم عيد رو به هم تبريك ميگفتيم

به قول شاعر كه ميگه

زبوي باد رهگذر بهار را شناختم

چو خواستم كه پنجره گشايم و درود گويمش

 بهار رفته بود

جدا وقتي فكر ميكنم ميبينم بيست و سه سالم واسه خودش خيليه (خيلي خيلي ) يه عمره

گيرم كه چهار ، پنج سال اولش هيچ 18 ،19 سالم  يه عمريه

كه نميدونم از كجا آمد و كجا رفت ،مطمئنم بي آنكه احساس گذشت بقيه عمرم رو بكنم يه روز ميبينم عصا به دستم دادن (البته اگه عمري باشه )

فعلا اگه اجازه بدين سرتونو بيشتر از اين درد نيارم

|+|
نوشته ي محمد آقاوندی در شنبه بیستم مرداد 1386